مقاله ها

یا بقیه الله

وقتی بیایی

تاریخ جهان را از نو ورق خواهیم زد.

دلدادگانت

ظهور تو را مبدأ تاریخ می‌کنند.

آقا!

می‌شود بگویی 1/1/1 کی فرا می‌رسد؟


قصه ی منا

 

آی قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته
فاطمه دختری که دم خونه نشسته
حدود یک ماهه که باباش رفته به مکه
بهش قول داده بابا که زودی بر میگرده
فاطمه با دستایِ کوچولو و قشنگش
شمرده روزها رو تا آروم شه دل تنگش
فاطمه این چند روزه با خنده قهر کرده بود
خیلی که دل تنگ می شد هم نفسش گریه بود
ولی وقتی که مامان بهش گفتش دردونه
آخر هفته که شد بابات میاد به خونه
دل کوچیک دختر گرفت یه خورده آروم
می شمره لحظه ها رو از اول صبح تا شوم
اما امروز که عیده فاطمه بی قراره
انگار توی وجودش بارون غم می باره
اومده پیش مادر میگه قرار ندارم
غصه امون نمیده سر رو بالش بذارم
مامان میگه عزیزم بد به دلت را نده
شیطونو لعنتش کن هیچ جا بهش جا نده
از خدا پنهون که نیست از شما پنهون چرا؟
مامان خودش تو دلش یه دنیا غم کرده جا
بابا دیروز که زنگ زد گفت الو فاطمه جون
فردا میرم به منا سنگ بزنم به شیطون
با دل پاک و صافت دعا کن برا بابا
تا حج من قبول شه به حق آل طه
بابا صداش فرق می کرد با دفعه های دیگه
بوی جدایی می داد این صدای غمدیده

آی قصه قصه قصه نون و پنیر و ریحون
فاطمه تو روز عید دلش شده پر از خون
اومده توی کوچه وایساده روی پاهاش
داره نگاه می کنه به پارچه های باباش
رو یکیشون نوشته: «خوش اومدی به خونه
حجت قبول باباجون از طرف دردونه»
این پارچه رو مامانش گفته به اون آقاهه
خوشگل درش بیاره از طرف فاطمه
نزدیکیای ظهر شد فاطمه بی قرارتر
انگار داره جون میده برای بابا دختر
یه دفه یه صدایی از توی خونه اومد
مامانی بود که داشتش بلند بلند داد می زد
فاطمه زود دوید و رسید پیش مامانی
تلویزیون روشن بود عجب آه و فغانی
مامان گریه می کرد و دستش رو به خدا بود
فاطمه رو نمی دید فقط غرق دعا بود
فاطمه مات و حیرون شنید حرفی از اخبار
که فهمید این چند روزه چرا شده بی قرار
خانمه می گفت امروز تو سرزمین منا
پر کشیدن بعضیا رفتن به سوی خدا
می گفت هوا گرم بوده حاجیا تشنه بودن
آدم بدا راها رو به روشون بسته بودن
تو سرزمین منا سوز عطش به پا بود
تو ذی الحجه تو منا عاشورا، کربلا بود
حاجیا قبل از اینکه برن برا قربونی
حجشونو قبول کرد خدا با تن خونی

آی قصه قصه قصه نون و پنیر و نعنا
فاطمه پاش شل شده نشسته مات و تنها
مامان رفته پشت هم زنگ می زنه به بابا
کسی جواب نمیده مامان میگه واویلا
هر ثانیه براشون قدِّ هزار سال شده
مامان از زور گریه خسته و بی حال شده
فاطمه رفت یه گوشه زانوهاشو بغل کرد
با خدای مهربون یه دنیا درد دل کرد
خدای مهربونم عزیز هم زبونم
نکنه بر نگرده از حج بابایی جونم
من بدون بابایی دنیا رو دوس ندارم
دلم میخواد دوباره سر رو سینش بذارم
خودت می دونی خدا زوده که من یتیم شم
یه خبری برسون از بابای عزیزم
یعنی بابای من هم کشته شده تو منا
وای که بابا کجایی تو رو خدا زود بیا
یکی به خونه زنگ زد مامان زود پرید از جا
با صدای لرزونش گفتش الو بفرما
چند لحظه بعد مامانی از ته دل جیغ کشید
به خاطر حرفی که از اون آقاهه شنید
مامان غش کرد و بیهوش افتاد کنار دختر
فاطمه بود و گریه با نالۀ وای مادر

آی قصه قصه قصه نون و پنیر و گردو
فاطمه اشک می ریزه روی پاهای عمو
پارچه های بابا رو یکی کشیده پایین
با پارچه های سیاه خونه شده چه غمگین
روی یکی از اینها عمو داده نوشتن:
«بابا درست نبودش رفتن و برنگشتن
ولی حالا که رفتی ما رو یادت بمونه
از طرف فاطمه دخترک دردونه»
قاب عکس بابا رو فاطمه بر میداره
بوس می کنه بابا رو روی قلبش می ذاره

آی قصه قصه قصه نون و پنیر بی بابا
فاطمه اشک می ریزه پشت همه تابوتا
باباش باید که امروز می اومد از این سفر
اومد ولی جنازش رسید به دست دختر
شب شده و فاطمه هنوز چشاش به دره
همنفس گریه هاش گریه های مادره
به قدری گریه کرده صداش نایی نداره
دلش برا گرم شدن دیگه جایی نداره
با اشک و آه و ناله کنار مامان خوابید
همون اول خوابش بابا رو توی خواب دید
بابا لباس احرام هنوز توی تنش بود
مثل این که این لباس به جای کفنش بود
بابا دستاشو وا کرد با لبخند قشنگی
اومد به سمت دختر گفت امون از دل تنگی
فاطمه مثل این که ناراحته از بابا
سرش رو انداخت پایین نگاه نکرد به بالا
بابا گفت که عزیزم منم بابات همون که
یه ماهِ پیش از این رفت خونۀ خدا به مکه
تو که این همه روزا منتظرم نشستی
حالا که من اومدم چرا این جوری هستی؟
دلم برات تنگ شده بیا بشین رو پاهام
یه بوس بده دخترم مثل این که من بابام
فاطمه گفت بابایی مگه تو قول ندادی
وقتی که یک ماه گذشت از این سفر برگردی
خودت بگو درسته تو این دوره زمونه
بابا بره آسمون دختر تنها بمونه؟
خودت بگو بعد از این به کی تکیه بدم من
دردای تنهاییمو به کی باید بگم من
من از دستت دلگیرم چرا تنهام گذاشتی
تا عمر دارم نهالِ غم تو دل من کاشتی
بابا گفتش دخترم دلبر من دلدارم
حالا تو کمی گوش کن به حرفایی که دارم
من تو منا رفتم که با شیطونه بجنگم
بزنم تو صورتش محکم با هفت تا سنگم
تو راه بودیم که یه هو آدم بدای دل سنگ
راهو بستن به رومون تو یه خیابون تنگ
شکر خدا ندیدی مهمونای خدایی
له می شدن به زیرِ دست و پاها بابایی
منم تو آفتاب داغ رفتم زیر دست و پا
تشنه بودم بابایی آب که نبود تو اونجا
آدم بدا وایسادن تا حاجیا جون بدن
به جرم بنده بودن همونجا تاوون بدن
منم رفتم پیش اون خدا که مهربونه
شرمنده ام که تنها موندی تو این زمونه

آی قصه قصه قصه نون و پنیر و خرما
دخترک قشنگم بیا بریم کربلا
درسته که تو منا بابا لب تشنه جون داد
اما بابا کجا و اون آقایی که خون داد
با هفتاد و دو تا گل تو صحرای کربلا
تو عصر یک روزی که بهش می گن عاشورا
ببین تن باباتو همه جاهاش سالمه
یه خورده کوفته شدم دخترکم فاطمه
اما حسین زهرا غرق به خون بود بابا
هیچ جای سالم نبود تو پیکر اون آقا
بابا من که اومدم دیدی سر تو تنم بود
جای رد یه خنجر رو حنجر منم بود؟
اما عزیز دلم تو صحرای کربلا
یه نانجیبی برید سر حسین زهرا
دیدی که وقتی اومد تابوت من تو خونه
چقدر حرمت گذاشتن مردم این زمونه
تو رو نوازش کردن اشکاتو هم پاک کردن
چقده با احترام تن منو خاک کردن
اما توی کربلا قصه طور دیگه بود
این قصه را تو بپرس از صورتای کبود
کوچیکترا وقتی که می گرفتن بهونه
دشمن نوازش میکرد با پر تازیونه
تن حسین باباجون سه روز روی زمین بود
خودت بگو کدوم غم کشنده تر از این بود؟
کاش زبونم لال می شد نمی گفت تو کربلا
ده تا اسب نانجیب تاختن رو تن آقا
دخترک قشنگم فاطمۀ نازنین
یه دختری آقا داشت تو دل برو، مه جبین
رقیه بود اسم اون یکی بهش گفته بود
بابات سفر رفته و شاید بیاد زود زود
یه شب توی خرابه خوابیده بود رقیه
خواب باباش رو که دید بلند شدش به گریه
عمه بهم بگو که چرا بابام نمیاد
نکنه تو این سفر دخترو برده از یاد
عمه بابامو میخوام بگو کی برمیگرده
مگه نمی بینی که دلم دریای درده

آی قصه قصه قصه نون و پنیر و زیره
همه باید بیدار شید وگرنه خیلی دیره
صدا رسید به دشمن دشمنی که نامرده
گفتش بهش قول بدید که باباش برمیگرده
دستور دادش یه تشتی براش مهیا کنن
سر بابا رو تو اون هر چه زودتر جا کنن.
روی سر قشنگِ بابا پارچه کشیدن
رفتن دم خرابه بازم صدا شنیدن
یکی می گفت باباجون کجا گذاشتی رفتی
من اینجا تو خرابه تو در کجا نشستی؟
آدم بدا اون تشتو جلو دختر گذاشتن
انگاری یه امیدی تو دل دختر کاشتن
رقیه با دستایی که کوچیک و بی جون بود
پارچه رو برداشت و دید سری که غرق خون بود
من نمی گم چی گفتش دختری که سه سال داشت
ولی همین قدر بدون حرف زد تا وقتی حال داشت
یه دفعه دیدند دیگه رقیه آروم شده
مثل اینکه نفسش الآنه تموم شده
القصه دختر من میوۀ قلب بابا
هر وقت دلت گرفتش بیا بریم کربلا
منم اینجا که هستم به یاد تو میمونم
تو رو هنوز دوس دارم به اندازۀ جونم
حالا بذار که بابا صورتتو ببوسه
چقدر دختر خوبم قشنگه و ملوسه
من دوست دارم دخترم تا وقتی زنده باشه
تو همۀ لحظه ها فقط یه بنده باشه
بعد نمازات دعا یادت نره یار من
حلال بکن بابا رو سبک بشه بار من
خدای من به حقِ فاطمۀ کربلا
دخترمو کمک کن تا تو فراق بابا
کم نیاره بمونه تو راه تو آهنین
فاطمه جون بگو تو با من الهی آمین

شعر از: محسن عباسی ولدی